نامه هایم را دور میریزم ، رنگ ها را خالی میکنم ، گل ها را میکنم ، نه گریه میکنم و نه میخندم؛
بالا میروم ، در دور دست ها ، جایی که زمین دستش به من نرسد ، دیگر زمزمه نمیکنم ، فریاد میزنم!
- زندگی را در کدام غم گم کردم - باد و خورشید فرار میکنند ، ماه گوشش از بغض هرشبم کر است و شب را دیگر برایم نمی اورد ، پتویم را دورم میپیچم اما او بغلم نمیکند ، خودِ کوچکم از میان زخم هایم بیرون می آید ، انگشت کوچکش را جلویم میگیرد و میگوید - بیا زنده بمانیم ، حتی اگر باد دیگر با گندم زار نرقصید و ماه دیگر خورشید را نبوسید و عشق مجنونِ جنون شد -
نویسندگان